تبليغاتX
Romance

Romance

من از تو دل نمی برم اگرچه از تو دلخورم...!







.: تـوضـیـحـات :.

می دونم چشمای رنگی ندارم
صورت خیلی قشنگی ندارم
می دونم کوچیکه خونم... می دونم
خیلی بی نام ونشونم ... می دونم
می دونم سادس لباسم... عزیزم
واسه تو یه ناشناسم ... عزیزم
صدای خوبی ندارم ... میدونم
برای عشق تو اما می خونم...!


.: ا مـکـانـات:.
صفحه ی اول
پست الکترونیک


.: نـویـسـنـده
:.


.: آ ر شـیـو :.
آبان 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387


.: پیوندهای روزانه :.

زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين
:: تمام پیوندها ::


.: لـیـنـکهـا :.
پروفایل من
فاطیما
سوشا
رسپینا...من او ندارم
مهر آسا جونم
پری جونم
سجاد...lilis
دنیا
سام
روح عشق...فریبرز
خاطرات...عاطفه
ایلیا
تی تی
زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين

*آمار وبلاگ *
كاربران آنلاين: نفر
تعداد بازديدها:
RSS


* طراح قالب*

www.TaKTemp.com


* كدهاي جاوا*



بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد 

 مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

 سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد

شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفت

موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

           " بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد!!!!"


نویسنده: نغمه
ساعت: 19:27
تاریخ:
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388


سلام ای آشنا،من ره آورد کویرم،هیچ می دانی؟

آنجا که زندگی همراه یک طوفان به بلندای آسمان می رود وچون ریگهای روان به همه جا می نشیند.

اینجا در سینه ام عشق به زندگی بیمار است و بدون هیچ پرستاری در بستر زجر جان می دهد.

در این کویر می توانی تا بی نهایت را ببینی،هموار...هموار...،و این همواری تو را با خاطرات جانگدازی قرین می کند که تا مغز استخوانت را می سوزاند.

به یاد می آوری که چه محبت پاک و بی آلایشی را در گذر باد فنا نشانده ای و چگونه سرچشمه ی زلال آرزوهایت در دام سراب یأس گرفتار آمد؟

در این دیار ناکامیها،گرچه یاد گلهای بهاری را با خود دارد و گرچه خاک زبان یکرنگی و صداقت است و گرچه آسمان پاک و گسترده است اما در هر کدام جای خالی امید پیداست،به کجا می توان گریخت؟

روزی اینهمه را در عنصر امید خلاصه کرده بودم اما نمی دانم کدام اسیدی عنصر مرا در خود حل کرد و به دنبال آن بازمانده های وجودم در ظرف هستی خالی از شکل و تعلق شد.

می خواهم با این دیار وداع کنم....

در این دنیایی که همه طلوع و غروبش با زبان غم سوگ امید را یادآوریست،چه جای ماندن؟

و در دیاری که خاکش از آتش ناکامی سوزان،چه پای رفتن؟


نویسنده: نغمه
ساعت: 19:21
تاریخ:
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388


در نهان خانهء قلب من و تو
هست رازي كه كسي
نتوانسته بيانش بكند
اين همان راز وجود من و توست
كز ازل تا به ابد
همره انسان است
و گريزي نبود هيچكسي را از او
او همان نقطه اي از قلب تو است
كه فرو ريزد اگر
آن كسي را كه تو مي داري دوست
بر سر راه تو هويدا شود و عطر نفسهايش
در مشام توي دلبسته به او
پيچيدست
او همان اميديست
كه بقاي من و تو
استوار از بودن اوست
او همان روياييست
كه شباهنگامان به سراغت آيد
و تو را در خلسه اي از بي وزني
كه همان خواب بود
غوطه ور مي سازد
اندكي ژرف نظر كن
كه چنين موهبتي
قدر صد كاغذ بي جان
كه مي نامندش پول
مي ارزد
اندكي خوب بيانديش
كه اين بار گران هستي
بي وجودش
قدر صد كوه كه بشكافته اند
سينهء آبي اين چرخ كبود
سنگين بود
اندكي نيك نظر كن ، و ببين
كاين همه حجم عظيم از احساس
كآسمان هم با اين همه وسعت و گستردگيش
تاب گنجاندن اورا ندارد در خود
در حجمي سرخ به اندازه مشت
كه در سينه توست
شده جاي
پس چنين راز بزرگ و بشكوه
نتواند به زبان آيد و توصيف شود
پس دگر اي شاعر كوچك
دل من
دست و قلمت خسته مكن
چون آن راز مگوي هستي
كه تو هستي در پي توصيفش
عشق است


نویسنده: نغمه
ساعت: 18:50
تاریخ:
پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388


خدایا کفر نمی‌گویم،

 پریشانم،

 چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

 مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

 زمین و آسمان را کفر می‌گویی

 نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

 تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

 ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

 چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

نویسنده: نغمه
ساعت: 18:46
تاریخ:
پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388


من ده سال دارم. دختر همسایه ی ما هم ده سالش است. فکر می کنم ده سال بعد وقتی بیست ساله شدم، عاشق او خواهم شد.

من بیست سال دارم. دختر همسایه ی ما هم بیست سالش است. فکر می کنم بیست سال قبل _وقتی ده ساله بودم _ عاشق او بوده ام!


نویسنده: نغمه
ساعت: 17:50
تاریخ:
چهارشنبه سی و یکم تیر 1388


برايت خاطراتی بر روی اين دفتر سفيد نوشتم
كه هيچ كسی نخواهد توانست اين چنين خاطرات شيرينی را
برای بار دوم برايت بازگويد؛
چرا مرا شكستي؟ چرا؟
اشعاری برايت سرودم
كه هيچ مجنونی نخواهد توانست مهربانی و مظلومی چهره ات را توصیف كند؛
چرا تنهايم گذاشتي؟ چرا؟
چهره ی پاك و معصومت را صد ها بار بر روی ورق های سفيد
با باقی مانده ی وجودم نگاشتم؛
چرا اين چنين كردی با من؟ چرا؟
زيبا ترين ستارگان آسمان را برايت چيدم
خوش بو ترين گل های سرخ را به پايت ريختم؛
چرا اين چنين شد؟ چرا؟
من كه بودم؟
كه هستم؟
به كجا می روم؟

 


نویسنده: نغمه
ساعت: 17:50
تاریخ:
چهارشنبه سی و یکم تیر 1388


اصلا اینقدر خستم که وقتی

انگشتای سردم رو روی دکمه های کیبورد میلغزونم قشنگ حس میکنم که دارم

انرژی مصرف میکنم.

کسی میفهمه ؟

!دلم یه چیزه خوب میخواد ولی نمیدونم چی

.دلم یه حسه سردی مثه خنک شدن زیر بارون ...یه همچین چیزی میخواد

..دلم حسه ارامش رو میخواد که یه بچه تو بغل باباش داره

.. دلم نجواهای عاشقونت رو میخواد

...دلم صدای مهربونت رو میخواد که اروم اروم بهم امید بده

..دلم اون نگاه همیشگیت رو میخواد که من تاب نمی اوردم تو چشات خیره بمونم

 ...دلم همون ساعت های اوج گرمای مرداد رو میخواد

میگما نکنه دلم ترو میخواد ؟ !!!!!!!!!!؟

 


نویسنده: نغمه
ساعت: 17:49
تاریخ:
چهارشنبه سی و یکم تیر 1388


از میان جمعیت راه باز کرد و خود را به قبر رساند. روی سنگ خم شد و زیر لب خواند:"نغمه، ولادت ۱۲/۸/۱۳۶۹ ".

خواندن را ادامه نداد. بلند شد. دوباره از میان جمعیت راه باز کرد.

دور که شد دیگر نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد: "لعنتی، همیشه سنش رو ازم مخفی می کرد."


نویسنده: نغمه
ساعت: 17:48
تاریخ:
چهارشنبه سی و یکم تیر 1388


میمونیم من و تو تنها تو این شب بارونی
اینقدر میخونم واست تا آخرش بدونی

چه شبا منتظره دستای پر مهرت بودم
...تا طلوع خورشید واسه دلم میخوندم

اما حیف از این همه وقت که به پای تو گذشت
نفهمیدم چه طور شد که آب از سرم گذشت

حاصل تنهاییای یه عمر شد بی قراری
.فقط انتظااار تا شاید بیایی

چه شبا منتظره دستای پر مهرت بودم
تا طلوع خورشید به انتظار می موندم

...تا شاید یه غریبه از راه برسه
بگه دیگه غصه بسه
..........منتظر باش تا یارت از راه برسه

 


نویسنده: نغمه
ساعت: 17:47
تاریخ:
چهارشنبه سی و یکم تیر 1388


 

دیگه زندگیم داره ته می کشه

از دلم پیاده شو آخرشه

نه... بمون شاید بازم جون بگیرم

نه... برو می خوام که راحت بمیرم

نه... بشین که سر رو شونت بذارم

نه... پاشو که دیگه دوست ندارم

نه نه نه... بیا، بیا و دستامو بگیر

عشق من...  بیا تو هم با من بمیر!!!


نویسنده: نغمه
ساعت: 17:59
تاریخ:
شنبه ششم تیر 1388


زندگی  تو، عاشقی تو، با تو هواتو

خیلی از این حرفای خوب دارم باهاتو

دنیای من تویی تموم لحظه ها، تو

حتی قشنگه گریه، اما با  تو

با اینکه همه زندگیم رفته هوا من

موندم برات یه عاشق بی ادعا من

شاید بگی باید بی تو بشم رها من

هرجا دلت می خواد برو، اما با من

زندگی با تو

عاشقی باتو

نگیر هوا

نبر صدا

می خوام نگاتو

نرو  بیا  تو

تورو خدا  تو...!

 


نویسنده: نغمه
ساعت: 17:57
تاریخ:
شنبه ششم تیر 1388


می دونم یه وقتایی دلت برام تنگ می شه

تو خیابونو نگاه می کنی از پشت شیشه

اونکه از پشت درختا میگذره شاید منم

که دارم تنهایی با یاد تو پرسه می زنم!!


نویسنده: نغمه
ساعت: 17:53
تاریخ:
شنبه ششم تیر 1388


شب را دوست دارم! چون ديگر رهگذري از كوچه پس كو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند . چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشك هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند شب را دوست دارم : چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟


نویسنده: نغمه
ساعت: 17:52
تاریخ:
شنبه ششم تیر 1388


نمی دانم دلم گم شده یا کسی که دل به او سپردم

نمی دانم عشقم گم شده یا معشوقم

نمی دانم اعتماد بی جا کردم یا بی جا اعتماد به من کردند

نمی دانم من در حق عشقمان خیانت کردم یا او. او قدر ندانست یا من، نمی دانم

نمی دانم خدا این را قسمت ما کرد یا ما خود قسمت را رقم زدیم

نمی دانم چرا وقتیکه دل بستن سهل است، دل کندن آسان نیست

نمی دانم خدا به ما "دل" داد تا از دنیا ببریم یا دنیا را داد تا دل بکنیم

هنوز نمی دانم با بودن او زندگی سخت است یا بی او

تحمل جای خالیش در تک تک لحظه ها سخت تر است یا...

نمی دانم شکستن غرورم سخت تر است یا صدای شکستن قلبم

نمی دانم تو به من "عشق" را آموختی یا می خواهی "نفرت" را یادم بدهی

نمی دانم که بگویم "چرا آمدی؟" یا بپرسم که "چرا رفتی؟"

                  من نمی دانم، تو به من بگو....!

 


نویسنده: نغمه
ساعت: 17:51
تاریخ:
شنبه ششم تیر 1388


دیگه زندگیم داره ته می کشه

از دلم پیاده شو آخرشه

نه... بمون شاید بازم جون بگیرم

نه... برو می خوام که راحت بمیرم

نه... بشین که سر رو شونت بذارم

نه... پاشو که دیگه دوست ندارم

نه نه نه... بیا، بیا و دستامو بگیر

عشق من...  بیا تو هم با من بمیر!!!


نویسنده: نغمه
ساعت: 17:49
تاریخ:
شنبه ششم تیر 1388


وای خدا بازم خرداد  شده. بازم آروم وقرار ندارم.

با اینکه می دونم صدای من به گوشت نمی رسه اما...!

سعید عزیزم ۱۹ خرداد تولد قشنگتو بهت تبریک می گم.

امیدوارم هرجا وبا هرکی هستی خوشبخت باشی!!!

 


نویسنده: نغمه
ساعت: 17:42
تاریخ:
شنبه دوم خرداد 1388


قسم به تمام ستاره ها تا که زنده ام به اعتبار خورشید دوستت خواهم داشت.

و به عزت غروب سوگند می خورم که تا شمع وجودم می سوزد تورا از یاد نبرم.

 و اما داستان

داستان زندگی من داستان بی پایان غصه است که در زیر سایه ی درخت بید

اغاز شدوتا سقوط شبنم از روی گل سرخ ادامه دارد

و اما تو و تئ ای فرشته ی تنهاو کوچک  تو از کوچکترین در ذهنم آمدی و امروز با شکوه ترین آفریدگار ذهن منی!

و امروز که تولد توست می ترسم به تو تبریکی بگویم که شایسته ی تو نباشد. اما فقط می گویم:

زندگی من تولدت مبارک


نویسنده: نغمه
ساعت: 17:37
تاریخ:
شنبه دوم خرداد 1388


نمی دانم چندمین شب است که جای خالی تو خود را به رخم می کشد وخود نمایی

 می کندومن باز هم برای فرار از آن به این قلم و کاغذ پناه آورده ام .قلمی که دیگر

نیرویی برای نگاه داشتنش در تنم نمانده؛ کاغذی که بارها با اشک چشمانم خیس

 و باگرمای قلبم خشک شده و تنی کهمدتهاست لمس دستانت را حس نمی کند.

بازم بی قرارم،بازم دلشوره اَمونمو بریده. خیلی وقته که اینجوریم دیگه دارم بهش عادت می کنم! خیلی وقته که همدم تنهاییام این کاغذ سفید و قلم تو دستم شده. پس کی تموم می شه؟ کی این جدایی تموم می شه؟

  خدایا دارم از تو کمک می خوام! تویی که تو همه ی لحظه ها با من بودی و هستی. تویی که هر بار صدات زدم جوابمو دادی،

هر بار چیزی ازت خواستم دست رد به سینم نزدی. الآن کجایی؟ چه خطایی کردم که جوابمو نمیدی؟

چرا مثل همیشه به دادم نمی رسی؟حالا که بیشتر از همیشه بهت نیاز دارم چرا نیستی؟ حالا که می بینی دارم ذره ذره آب می شم چرا کمکم نمی کنی؟

هنوز نا امید نشدم. هنوزم دستمو به طرفت دراز می کنم شاید دستامو بگیری و منو از این منجلاب در بیاری. آره هنوز بهت ایمان

 دارم. خودت بهم یاد دادی که تو هیچ شرایطی نا امید نشم.

احساس می کنم الآن بهت نزدیک تر شدم؛ احساس می کنم می تونم الآن حرفامو بهت بگم.

بگم که خستم،بگم دیگه تحمل ندارم،بگم که دیگه نم تونم، خدایا یا از این درد جدام کن یا منو ببر پیش خودت. اونقدر تحمل این درد برام سخت شده که حاضرم دیگه زنده نباشم. اما...!

اما نه!! با اینکه خیلی آزارم می ده ولی می خوام تحملش کنم چون تحملش برام قشنگه؛ چون هنوز برام مقدسه!!

خدایا می خوام یه کم ازت شکایت کنم، چرا دنیات اینقدر بی رحمه؟

چرا هیشکی حرف دلمو نمی فهمه؟ چرا هیشکی باورم نداره؟ چرا بنده هات اینقدر راحت دروغ می گن؟ چرا اینقدر راحت دل

 همدیگه رو می شکونن؟خدا جونم با اینکه خودم همه ی اینا رو چشیدم اما هیچوقت نخواستمراحت دروغ بگم یا دل کسی رو

 بشکونم چون بهت ایمان دارم و مطمءنم همیشه با منی و هیچوقت تنهام نمی ذاری.

خدایا دیگه ازت نمی خوام منو به عشقم برسونی فقط می خوام هر کجا و با هر کی هست مواظبش باشی!!

 


نویسنده: نغمه
ساعت: 18:24
تاریخ:
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388


این شعر ترکی رو چون خودم خیلی دوست دارم با معنیش براتون نوشتم. یه نکته ی دیگه اینکه این یکی از قشنگ ترین آهنگای "ماهسون" خواننده ی ترکه!

راستی اگه متن و معنی  آهنگ ترکی که دوست دارین رو می خواین بگین تا اگه تونستم براتون تو وبم بذارم. شاید اینجوری بتونم جواب محبتهاتونو بدم!!  

Bu Sevda Bitmez   اين عشق ازبين نمي رود

Ben yasaklara değil sevdama yenildim

Ben yıllara değil yalnızlığa yenildim

Ben hayata değil tek sana yenildim

Benim sana olan bu sevdam bitmez 

Zincirlere vursalar Zamanı durdursalar

Sırtımdan da vursalar Bu sevda bitmez 

Zincirlere vursalar Zamanı durdursalar

Toprağada koysalar Bu sevda bitmez

Benim sevdiğim kadar kimse seni sevemez  

Benden başka hiç kimse uğrunda ölemez

istersen çek git eller kıymetini bilmez

Benim sana olan bu sevdam bitmez

Benim sevdiğim kadar kimse seni sevemez  

Benden başka hiç kimse uğrunda ölemez

istersen çek git eller kıymetini bilmez

Benim sana olan aşkim benim sana olan tutkum 

Ve benim sana olan bu sevdam hiçbir zaman bitmez  

من نه از ممنوعيتها، بلكه از عشقم شكست خوردم

من نه از سالها، بلكه ازتنهايي شكست خوردم

من نه از زندگي، بلكه تنها از تو شكست خوردم

عشقي كه به تو دارم، هرگز ازبين نمي رود

حتي اگر مرا به زنجير بكشند، حتي اگر زمان را متوقف كنند

حتي اگر ازپشت مرا بزنند باز اين عشقم ازبين نمي رود

حتي اگر مرا به زنجير بكشند، حتي اگر زمان را متوقف کنند

حتي اگر مرا درخاك گذارند اين عشقم ازبين نمي رود

به آن اندازه اي كه من ترا دوست دارم هيچ كس ترا دوست نمي دارد

به غير ازمن هيچ كس جانش را فداي راه تو نمي كند

اگرميخواهي برو هيچ كسي برات ارزش قائل نخواهد شد

اين عشقي كه به تودارم هرگز از بين نمي رود

به آن اندازه اي كه من ترا دوست دارم هيچ كس ترا دوست نمي دارد

به غير ازمن هيچ كس جانش را فداي راه تو نمي كند

اگر ميخواهي برو هيشكي برات ارزش قائل نخواهد شد

اين عشقي كه به تو دارم، اين دلبستگي كه به تو دارم

اين علاقه اي كه به تو دارم، هيچ وقت ازبين نخواهد رفت

 

 


نویسنده: نغمه
ساعت: 11:55
تاریخ:
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388


یه متن زیبای ترکی رو جایی خوندم. دلم نیومد براتون ننویسمش. معنیش رو هم نوشتما!

 البته این متنو تقدیم می کنم به کسی با تمام وجودم دوسش دارم!

Senınıçn Yeterlı kadar GÜNEŞ ıstıyurum senin FİKİRini ışık saklya DİKKAT etmeya buna kı gun nekadar karadır

Senınıçn Yeterlı kadar yağmor ıstıyurum senın guneş günun guzelıgın çoketsınya

Senınıçn Yeterlı kadar sevınçlık ıstıyurum ruhunu yaşamalı ve ebedı saklıa

Senınıçn Yeterlı kadar dert ıstıyurum senın koçok mutluların BÜYÜK olaya

Senınıçn Yeterlı kadar KAZANMAK ıstıyurum herneyın varsa razı olasınya

Senınıçn Yeterlı kadar ELDEN ÇIKMak ıstıyurum şukrun olsun her neye varısınya

Senınıçn Yeterlı kadar merhaba dımak ıstıyurum rahatca son elveda dıye bılısınya

" آرزوی خورشید کافی برای تو میکنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است. آرزوی باران کافی برای تو میکنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد. آرزوی شادی کافی برای تو میکنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد. آرزوی رنج کافی برای تو میکنم که کوچکترین خوشی ها به بزرگترینها تبدیل شوند. آرزوی بدست آوردن کافی برای تو میکنم که با هرچه می خواهی راضی باشی. آرزوی از دست دادن کافی برای تو میکنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی. آرزوی سلامهای کافی برای تو میکنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحتری داشته باشی."


نویسنده: نغمه
ساعت: 11:53
تاریخ:
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388


به چشمان مهربان تو مي نويسم
حكايت بي انتهاي عشق را
تا بداني كه محبت وعشق را
در چشمان تو آموختم
و با تو آغاز كردم .
پس برايم بمان
تا عشقم را تا ابد نثارت كنم.
تا انتهاي جاده زندگي با من بمان
كه زيباترين شعر زندگي را برايت نجوا كنم
ميخواهم اين را بداني كه صادقانه
و عاشقانه دوستت دارم


نویسنده: نغمه
ساعت: 11:52
تاریخ:
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388


وقتی که می رفتم

در چشمه سار مردمک هایم

عشق نمی جوشید

اما چرا در دشت چشمانت سیلاب اشک جاری بود؟!

وقتی که آوای رفتن می سرودم با تمام شوق

آیا خیال بازگشتم در خیالت بود؟

یا آخرین دیدارمان را گریه می کردی؟...


نویسنده: نغمه
ساعت: 11:52
تاریخ:
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388


زندگی با همه ی وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست؛ حاصلش تن به قضا دادن و بژمردن نیست،اضطراب و هوس و ندیدن و دیدن نیست.

زندگی جوشش و جاری شدن است،از تماشاگه آغاز حیات تا به جایی که خدا می داند!


نویسنده: نغمه
ساعت: 11:51
تاریخ:
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388


وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند،وقتی خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است، وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریه کنم گفتد بهانه است، وقتی خندیدم گفتند دیوانه است.

دنیا را نگاه دارید می خواهم بیاده شوم!!


نویسنده: نغمه
ساعت: 11:50
تاریخ:
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388


دیروز:

     من و تو، تنهای تنها. تو برای من و من برای تو.

عشق را از کلامت می شنوم. کمی می ترسم. به چشمانت خیره می شوم و عشق را در چشمانت جستجو می کنم. تو ازدلم با خبری و با مهربانی نگاهی به من می کنی و با نگاهت فریاد می زنی "دوستت دارم"  و من نیز خود را در آغوش گرمت گم می کنم. می گویی تمام زندگیت هستم؛ این را از گرمای دستانت حس می کنم.

امروز:

   کلامت مانند گذشته است؛ اما نگاهت مفهومی ندارد. در دلم آشوب است. تو باز از دلم با خبر می شوی اما این بار دیگر نگاهت قلبم را نمی لرزاند.از آغوشت می ترسم، سرمای دستانت  وجودم را از هم می پاشد.از خود می برسم چه شده؟ فقط یک چیز به ذهنم می رسد ولی با خوش خیالی از آن فرار می کنم. اما نمی توانم فراموشش کنم....خیانت!

وفردا:

    من تنها، تو با دیگری. من برای تو و تو برای دیگری.

شاید اکنون او دست نوشته های دیروزهای مرا می نویسد. شاید اکنون او خیره در چشم های تو شده و عشق را در آن جستجو می کند! نمی دانم!

اما می دانم او نیز مانند مند سرمست این روزهای رویایی است. اما مانند بَرّه ای در چنگال تو اسیر است. چه دنیایی است...همین چنگال تو روزی مآوای من و تمام رویای من بود اما اکنون...!

فردا،فردا و فرداهای دیگر...!


نویسنده: نغمه
ساعت: 11:48
تاریخ:
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388


سلام به همه ی برو بچه هایی که لطف می کنن و یه موقع هایی به نغمه کوچولوی قصه ی ما سر می زنن.

دلم می خواد کلی باهاتون حرف بزنم.چون دلم از خیلی چیزا و خیلی آدما پره. اول از خودم. دلیلشو اونایی که باید بدونن می دونن!

فقط می خوام واسم دعا کنین. دعا کنین نغمه کوچولومون یه رشته ی خوب قبول شه. الان که خیلی درس دارم ولی بعد کنکور انقد بهتون سر می زنم که خودتون وبتونو تعطیل کنین!!

فعلآ بای


نویسنده: نغمه
ساعت: 9:44
تاریخ:
شنبه بیست و نهم فروردین 1388


من یا تو !؟

کی اولین بار این "یا" رو نوشت ؟ کی اولین بار برای دور شدن مبهم این روزهامون نقشه کشید؟

من یا تو ؟

کی بود اولین بار٬ حرف از دل پر دلیلش زد ؟

کی می گفت من و تو نداریم ؟ اون وقتا  "یا" کجای قصه بود ؟

کنار من یا کنار تو ؟

کی بود که بارون بود به وقت دل و هوای مه آلود دم صبح ٬ به وقت عقل؟

من یا تو ؟

کی قدمهامونو از هم دور کرد ٬ حرفای من یا رفتار تو ؟

کی از دلش قصه می نوشت تا شاید ته قصه ها خوب تموم بشه ؟

من یا  تو ؟

راستی ٬ فاصله ها رو با چه رنگی بکشیم روی دلمون ؟ 

به رنگ دلتنگی من یا به رنگ تنهایی تو ؟ 


نویسنده: نغمه
ساعت: 15:23
تاریخ:
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387


باور کن!

تنها شاهد اشک های شبانه ام

همین صفحه ی سفید و جوهر سیاه است

هرگز نخواستم چشم نا محرمِ این لحظه های ناآشنا

فرو ریختن اشک را بر گونه هایم ببیند

همیشه بالش سکوت را

زیر سر هق هق تنهایی ام گذاشتم

تا کسی صدایم را نشنود

اما تو

تو که از گریه های پنهانی من با خبری

چه کنم

گاهی همین گریه های گهگاه

جای خالی تو را

در غربت ترانه هایم پر می کند

باور کن!


نویسنده: نغمه
ساعت: 15:19
تاریخ:
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387


آرامتر بگذر

اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح ، تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟

ًًٌٍ


نویسنده: نغمه
ساعت: 15:18
تاریخ:
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387


خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.


نویسنده: نغمه
ساعت: 15:17
تاریخ:
یکشنبه بیستم بهمن 1387


>